سلام به همه.
من به هزار و يک دليل شخصی به http://daniz.persianblog.ir/ اسباب کشی کردم
عجيب است
سرانجام فرو ميريزد
هر آنچه آرزوی
ابديت ميکنيم برايش
لذت رویارویی
خیال خوش آشنایی
و شور شعور شعله ور
از تلاقی نگاهی عاشقانه
.....
و چه بسيار
طولانی اند
هر آنچه آرزو می کنيم
پايان زود رسشان را
فراق تلخناک
هجران بی پایان
و برزخ دهشتناک دوری
و ....
با این همه زیباست
صبری سبز
با باوری ارغوانی
و با عشقی آسمانی
و با تو
که خلاصه خوبیهای دو عالمی
اعتراف
من
به بلند ترين صدا
و رسا ترين فرياد
بر اوج رفيع ترين قلل جهان
فرياد خواه زد
من
تو
را
دوست
دارم
چه بخواهی چه نخواهی
حقيقت اين است
من
تو را
دوست دارم
با تو
همسفر خيال پروانه ها هستم
و به سمت
ادراک بهار نارنج
و درک تسليم
در نگاه بارور اقاقی
به سمت
شرجی ترين نگاه عاشقانه
پرواز ميکنم
پرواز می کنم
تا طلوع لاله
تا انهدام گلایه
پرواز می کنم
از آغاز
تا شاد ترین
گوشه آواز
.......
امروز
و در اين لحظه
پنجره را باز می کنم
و در کنار اين پنجره نيمه باز
به سنگفرش خيس خيابان خيره ميشوم
رهگذرانی بی مقصد
و عابرانی که تنها به عبور می انديشند
و نه به معبر
و نه به آنکه قطار زندگی
در کدامين ايستگاه توقف می کند
و غافل از آنکه
در آخرين ايستگاه
شايد و شايد تنها
به اندازه دست تکان دادنی
زمان باقی باشد.
مسافرانی که
هيچ يک و هيچ يک و هيچ يک
جز تو
نمی بينند
و نخواهند دانست
که در آخرين استگاه
مردی
با شاخه ای گل سرخ
حضور ترا به انتظار نشسته است
از آفتابی ترين بهار
به سمت بی سوی تو می آيم
تا
در سايه سار درخت محبتت
دمی ، تنها دمی
بياسايم
و گرد غربت به انگشتان نسيم
از چين پر چين پيشانيم
به پای تو بريزد
تا
صدای خواستنم
و صدای ترا خواستنم
و صدای تنها ترا خواستنم
در ذهن عريان دشت بپيچد
و بر کوه مصلوب بر سينه ستبر دشت
پژواکی دوباره کند
تا بدانی که بی تو ....
چگونه است
بودن بی تو
تجربه ای سخت و دردناک
توهم مرگ
ياس و اندوه
و بيم و بيم و بيم
بيم سنگين تنهايی
بر وجود سترون از ناشکيبايی
وپيکری يائسه
از زايمان شوق
آری
اين است حقيقت زندگی
سخت است
باور کن سخت است
باور بودن بی تو
که بی تو
نه رعشه ای ز حيات می ماند
نه اميدی به فردا
و نه نوری در ....
با دهانی بسته
با نگاهی خاموش
خيره و خيره و خيره
بر ياخته های کوهستان
بر ساحل سبز اميد
بر ابرهای بارور از تمنا
تا
در کدامين نقطه
پوسته خواهش
به انگشتان نياز ترک می خورد
تا عشق با هبوطی آبی
به قلبهای سزاوارمان
حلول کند
و خورشيد
ميهمان دست های
ارغوانی تو شود
